چیزی در دوردست
چیزی پشت مه .. پیدا و ناپیدا ، گویی می خواندم ..
...
تو تعبیر رویایی قدیمی هستی دختر !
چه قدر انتظارت را کشیدم ، انتظار تولدت را .
هنوز هم از پس هفت سال به خوبی به یاد دارم اش
آغوش گشوده اش را در انتظار
و آن دیگری را ، آتشی را که جان گرفته بود
و از پی ام دوان ، تا صیدم کند و ..
و اضطراب فرار را ..
...
هنوز هم مستم ، از شمیم خنکای وجود اش
هنوزم مست آن لحظه ام ، لحظه ی رهایی در آغوش اش
که اگر مست نبودم ، کجا این پای ناتوان را یارای پیمودن بودن ؟
پیمودن مسیری از میان آتش .. در هجوم گرگها ..
...
چقدر از چشمان گرگ میترسم
چشمانی که همه ی منطق اش یک چیز است :
دریدن .
...
ابتدای راه ، جرعه ای مینوشانندت ، که لایعقل شوی
آنگاه تا انتها
امید وصل دوباره ی همان یک جرعه ...
آه ! عشق ! عشق ! عشق !
تو چه کردی با ما !
**************************************
پ ن ۱ : خسته شدی ؟ خسته نشو ! هنوز خیلی راه مونده . مگه ایمانت سَر نداره ؟
پ ن ۲ : اتّقوا معاصی الله فی الخلوات ، فان الشّاهد هو الحاکم .