من
مسافری هستم
که در شب تار زلف شکن در شکن تو
راه را گم کرده است ..
مسافری که از مبدا دل کنده
اما هنوز
مقصود را در برنگرفته ..
*************************************
پ . ن ۱ : «... الله من و ای معشوق من ، بنده ی تو دیگر در عشق تو سوخت ، آنقدر در وصالت سوختم تا منیت و شیطان را بوسیله ی آتش عشق ذوب نمودم انگاه رو بسوی جانان کردم . خدایا ! مرا دیگر زندگی شیطان بس است ، من تو را می خواهم چه کنم ؟ من به آن زنده ام که روزی پیش تو می آیم و اگر اینطور نبود خیلی پیش از اینها مرده بودم . الله من گناهانم را بوسیله ی حسینت پاک نمودم و از دریای پرتلاطم مادیات بوسیله ی کشتی حسینت گذشتم . الله من ، دوستت دارم چه کنم ؟ الله دیگر اگر مرا به جهنم بری آتش احساس کوچکی میکند در برابر آتش سوزش و عطش و تب هجران درون من . آری هر کس خود را به چیزی دلخوش کرده است ، بنده ی عاصی هم خود را به خدا دلخوش کرده ام . من خیلی کمتر عطر خریده ام زیرا هر وقت بوی عطر می خواستم از ته دل میگفتم حسین جان ! آنوقت فضا پر عطر می شد ... » فرازی از وصیتنامه ی شهید علی حیدری . شهادت ، جزیره ی مجنون .
پ . ن ۲ : خسته ام .. و زخم هایم بیشمار .. و تو خود بهتر میدانی ، که گریستن ، در غیاب شانه های تسکین تو ، چه سخت است ، نازنین ِ دل .