تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم - کرم نوشت.
عطش
 

نمیدانی چقدر سخت است! یک بار خودت را جای من گذاشته ای؟ اصلا میدانی کرم خاکی بودن چه طعمی دارد؟ نه! میدانی؟

گله ای نیست. نبود. نه از ابتدا، نه بعدتر هایش. اما چه بگویم از غصه هایم؟ کرم خاکی بی دست و پا و ضعیف بودن کم م نبود؟ که زندان پیله را هم به عذابم افزودی؟ آن هم زندان خود ساخته! تا به حال از خودت رودست خورده ای؟ نه! خورده ای؟ نخورده ای دیگر. اگر خورده بودی به من نمیگفتی که خودم را زندانی کنم، آنهم در زندانی ساخته ی خودم...

وای که چه به روزم آورد این فضای تنگ. تازه! از وقتی که در اینجا اسیر شده ام، زوائدی بر پشتم جوانه زده که عذاب الیم م را صد چندان کرده. نمیدانم این دیگر چه بیماری ای است! آن هم در این جای تنگ. روز به روز هم بزرگ و بزرگ تر میشوند.

راستش اصلا قصد گله گذاری نداشتم. اما اینکه امشب یک باره آمدی و میگوئی پیله ات را پاره کن و بیرون بیا، آتش فشان صبور دلم را بی تاب کرد! من به اینجا عادت کرده ام! اصلا از اینجا خوشم آمده. از محیط بیرون میترسم. اینجا در امانم چون کسی کاری به کارم ندارد، چون نمیتواند داشته باشد. من هم کاری به کارشان ندارم! اصلا بیرون بیایم که چه؟ که مثلا... اسمش چه بود؟ آها! پروانه شده ام؟ چه تضمینی هست که پروانه بودن، که هیچ شناخت و تجربه ای از دنیایش ندارم چیز ترسناکی نباشد؟ ها؟ چه تضمینی؟...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 23:28  توسط ارام علیمهر  |