شاید چون نمیفهمند. و با وقاحت نقش بازی میکنند، نقش کسی را که فهمیده! اما، با پرگویی هاشان، رسوا خواهند شد. به زودی. که آن که فهمید، سکوت میکند و فرو میرود تا بهتر ببیند، آنچه را که یافته. یا دست بالا، آوایی، کلمه ای... اما آن کس که نفهمید، حرف می زند، حرف می زند، و باز هم حرف می زند، تا بپوشاند، با پرگویی، کم فهمی اش را.
با او، با کلمات حرف میزنم. کلمه ای من، کلمه ای او. پرگویی هامان، جمله هایی چهار کلمه ای ست. چون من نسخه ای از خودش هستم. در همه چیز. نسخه ای مینیاتوری. و گاهی حتی با نگاهی، جمله ها سرازیر میشوند.
تازگی ها فقط نگاه میکنم. به دست ها. و با دست ها دوست می شوم. و از دست ها میشناسم. و اگر توانی بود، به چشم ها، چشم هایی که دروغ نمیگویند! هرگز. دستهایی که آلوده اند، به کَرده ها، و چشمانی که نگران اند از بازخورد دست ها. و دست هایی که آراسته اند به کَرده ها، و چشمانی که شاد اند از بازخورد دست ها، از دست آوردها!
و دست ها کتاب اند. کتاب هایی گویا. از کرده ها. از نکرده ها. و کلمات آسمان، طنینی ژرف در جانم می افکند. «ما امانت دارانیم. و آنچه انجام داده ای به تو باز گردانده خواهد شد. دست هایت. خودت. بی کاستی. »
****************************************
پ ن :هرچند چندان پیچیده نیست اما، برای فهمیدن ننوشتم. چرا که توبیخ شدم. به خاطر در دست رس گذاشتن روح. گله نکنید. و برداشت های دم ِ دستی نیز هم.