« برای مردی که حق حیات دارد بر من ! »
شب بود که او آمد
و چون دید
همه دست روی دست نهاده اند
فرادی قیام کرد و تکبیر گفت ...
اما فرد داریم تا فرد
او یک تن بود ، اما یک تن ، به بزرگی دریا !
دریا اگر یکی هم باشد
هزار ها را در خود غرق خواهد کرد ...
وقتی که می رفت
به همت او ،
روز شده بود !
***
« جزئی از یک کل »
نهال کوچک
هر بار که زمستان می شد ، می افسرد
با اینکه می دانست
قانون چهار فصل را ،
رویشی از پس ریزش !
***
« رجعت »
وقتی که ساده ، اما حکیمانه گفتی :
النظافة من الایمان
به تو خندیدم !
و کهنه و پوسیده خواندمت .
اما آنگاه که آلودگی ها
زایشگاه هزاران مرض ناشناخته شد
و رشته های حیات
یکی یکی
از هم گسست
زیان دیده ایمان آوردم
به تو
و اندیشه ی معصومت !
************************************
پ ن : اینها بعضی از نوشته های قدیمی عطشه ، قبل از اینکه عطش یک بار حذف بشه . مدتی با نوشته های تکراری به روز خواهم کرد .