تو میدانستی ! میدانستی که من ، حرمت سکوت را نخواهم شکست ! و شکستی ، شکستنی ترین مخلوق ات را .. نمیدانم مهیای چه چیز میکنی مرا ؟ کدام میدان ؟ که برای اش اینگونه باید سخت شد .. اما محو را چه به این حرفها ؟ محو تو را ؟ ..
آهای ! بشنوید .. این تمام من است ! دخترکی احساساتی ، که هرگز نفهمید کجای دل اش مال کیست .. که هرگز از پس خود اش برنیامد .. اما شکر ، که آنچه دستمایه ی عذاب الیم ام بود ، تنها امیدم برای زنده ماندن هم اوست .. که محبت شوق را و شوق مقاومت را آفرید .. لحظه به لحظه !
این شب ها ، مشق دل ام ، تنها نام تنهای توست . و خدا میداند که این درس چه سخت است ! نوشتن نام تو ، بی غلط ، بر ذره ذره ی این در و دیوار .. و صبر بر خویشتن و آن دیگری که اصرار دارد مرا بقبولاند که من است .. و اشتباه .. و جبران .. و اشتباه .. و جبران ..
روزگاری خدا پرست بودم .. خدایانی با تاریخ مصرف های متفاوت ! یکتاپرستی ناب ! روزی این .. روز دیگر آن .. اندکی بعد مشرک شدم .. برای خداهای تاریخ مصرف دار دل ام شریکی آوردم .. تو را .. گذشت .. و تو بزرگ شدی ، بزرگ تر از تمام رقبایت و دلفریب تر از تمام لیلا ها ! .. و امروز دل ام رو به کفر دارد .. کفر به هر آنچه جز لعل سیراب به خون تشنه ی تو .. لب تو ..
اما دیگر به تنگ آمده از خود ، آمدم .. آمدم تا این جام را به دست تو بسپارم تا وعده ات را عملی کنی و بشکنی اش .. و رهایم کنی از اسارت ِ این آزادی .. برای همیشه ..
****************************************
پ ن : مخاطب خاص دارد : تو رو خّدا اونجوری نگاهم نکن ! میبینی که این دخترک نفهم احساساتی ، داره همه ی تلاششو میکنه ! ..