آشفته کن !
گیسوانت را در باد ..
باد
عطر گیسویت را
سوی من خواهد آورد .
**********************************
پ . ن : گیسویم ، مرتب و شانه شده ، پشت سرم دسته شده بود .. آروم و بی تلاطم . سرم پایین بود و سرگرم کار .. روبرویم نشسته بود و با نگاهی که تصمیمی عمیق درونش موج می زد به ام خیره شده بود .. بعد ، انگار که وقت عملی کردن تصمیم اش رسیده باشه ، لبخندی محو روی لبهاش نشست . دست برد پشت سرم و گیره ی موهام رو باز کرد .. طره های گیسوم ، آشفته و مضطرب ، فروریخت و دو طرف صورت ام پخش شد ! سرم رو بلند کردم و متعجب و شوکه به اش خیره شدم ! پرسیدم : " چرا ؟ " .. لبخند محو اش این بار شکفت .. مثل موجی از نور از مرکز غنچه ی لبهاش ، تمام پهنای صورت اش رو پیمود و همه ی اعضای صورت اش رو شکوفاند و از مرز صورت اش عبور کرد و به اطراف نور پاشید .. لبخندی که همزمان از عشق عمیق اش حکایت میکرد و سادگی من ..
گفت : " ماجرای عاشقی ات خام بود ! خام ! .. تو در این کوره طلای ناب خواهی شد .. خالص خواهی شد ! .. از مس .. از هر آنچه جز من ! ..
از آن روز به بعد ، هر روز ، مشق آشفتگی میکند گیسوانم .. مثل گیسوان آشفته ی او .. شکن در شکن ..