زندگی ام
و پیش آمد هایش
سراسر
بهانه ای بود
برای با تو بودن
امام رئوف ...
*********************************
پ ن : می خواستم از خوبیهاش بگم .. از محبت هاش .. از شبهای تبدار ِ دل که تا صبح پرستاریم رو کرده .. از جراحات عمیقی که با دستان مسیحایی خون آبه ازشون شسته و .. از استخوان های شکسته ای که با جباریتش .. از اشک هایی که با دستان صبورش از گونه هام زدوده .. از لبخندهای درخشانش که زنده ام کرده .. ازنگرانی صبور نگاه اش وقتی در خطرم دیده .. از محبت نگاه عبوسش وقتی کار بدم رو به ام هشدار داده .. از لحظاتی که صدایش زدم و در کمتر از لحظه ای پاسخ گرفتم .. از گرمای محبتش که وجود بی برگ و برم رو نو به نو سبز کرده .. از آغوش بی توقع اش که همیشه برام باز بوده .. از عظمت رأفتِ وجود بی نیازش که چنان به من توجه میکنه ،انگار به من نیازمنده ..
می خواستم بگم اما ، از حوصله ی تو خارجه ، ماجرای ۲۴ سال محبت های امام رئوف ...