دلی بود
پر از عکس ٬ پر از تمثال
پر از تنفس مسموم و بدبوی شیاطین
آتشی لازم بود
تا همه را بسوزاند .. و تطهیر کند ..
اکنون هنگام حلیه بستن است ٬
انتظارِ قدوم « دلدار » را .
************************************
پ . ن ۱ : همسرت رو دوست داری ؟ بچه ات رو .. ؟ پدرت رو ؟ مادرت رو ؟ رفیقت رو ؟ خیلی دوستشون داری ؟ باید هم داشته باشی ! اگه نداشتی ٬ یا کم دوستشون داشتی به خودت و سلامت روانیت شک کن ! اما همیشه یادت باشه که تو این بزم محبتی که توی دلت برپا کردی صدر نشین مجلس خدا باشه ! نشونَش چیه ؟ خب معلومه دیگه ٬ اگه حاضر شدی به خاطر دل کسی پا رو دل خدا بگذاری ٬ دیگه خدا صدر نشین نیست .
پ . ن ۲ : بعد از ظهر چهارشنبه بود . طبق معمول مشغول شخم زدن قفسه ی رمانهای خانه ی کتاب محله بود تا یه چیز خوب برای خوندن پیدا کنه . چشمش افتاد به یه نمایشنامه از مستور .. " دویدن در میدان تاریک مین " . کتاب رو برگردوند : " غروب بود . من زل زده بودم به پشت دست هاش . هر دو وحشت کرده بودیم . بس که نزدیک شده بودیم به هم . بس که معصومیت ریخته بود آن جا ٬ پشت دست ها . بعد ٬ من با انگشت اشاره ٬ خطی فرضی و مورب ٬ درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راست اش کشیدم و به او گفتم که عمیقا دوستش دارم . - از متن کتاب - " ... احساس تهوع شدید کرد .. سریع از کتابفروشی زد بیرون ..پ . ن ۳ : خیلی متعجب نشو . همه چیز متوهمش متصوره ٬ حتی دوست داشتن ٬ حتی عمیقاً دوست داشتن . فقط بعد از این یادت باشه ٬ تا از چیزی مطمئن نشدی جارِش نزن !
پ . ن ۴ : نمی خوام درباره ی علت رفتن و امدن های مکررم حرفی بزنم . هر چند بی دلیل نبوده ٬ اما نگفتنیه . خدا رو شکر که از تونل اتش به سلامت خارج شدم . هر چی فکرشو میکنم میبینم اصلا لایق این لطف بزرگ خدا نبودم .. همونطور که لایق لطف های دیگر اش ..
پ . ن ۵ : اینجا محلی برای انتقال دانسته هاست . لطف کنید در این محل آشغال نریزید !