نمیدانی چقدر سخت است! یک بار خودت را جای من گذاشته ای؟ اصلا میدانی کرم خاکی بودن چه طعمی دارد؟ نه! میدانی؟
گله ای نیست. نبود. نه از ابتدا، نه بعدتر هایش. اما چه بگویم از غصه هایم؟ کرم خاکی بی دست و پا و ضعیف بودن کم م نبود؟ که زندان پیله را هم به عذابم افزودی؟ آن هم زندان خود ساخته! تا به حال از خودت رودست خورده ای؟ نه! خورده ای؟ نخورده ای دیگر. اگر خورده بودی به من نمیگفتی که خودم را زندانی کنم، آنهم در زندانی ساخته ی خودم...
وای که چه به روزم آورد این فضای تنگ. تازه! از وقتی که در اینجا اسیر شده ام، زوائدی بر پشتم جوانه زده که عذاب الیم م را صد چندان کرده. نمیدانم این دیگر چه بیماری ای است! آن هم در این جای تنگ. روز به روز هم بزرگ و بزرگ تر میشوند.
راستش اصلا قصد گله گذاری نداشتم. اما اینکه امشب یک باره آمدی و میگوئی پیله ات را پاره کن و بیرون بیا، آتش فشان صبور دلم را بی تاب کرد! من به اینجا عادت کرده ام! اصلا از اینجا خوشم آمده. از محیط بیرون میترسم. اینجا در امانم چون کسی کاری به کارم ندارد، چون نمیتواند داشته باشد. من هم کاری به کارشان ندارم! اصلا بیرون بیایم که چه؟ که مثلا... اسمش چه بود؟ آها! پروانه شده ام؟ چه تضمینی هست که پروانه بودن، که هیچ شناخت و تجربه ای از دنیایش ندارم چیز ترسناکی نباشد؟ ها؟ چه تضمینی؟...
روزی که نقاب افکندی
تا ابد
از دست رفتم
همین بهانه
نابینایی ام را بس...
تو
همیشه آخرینی
آخرین ِ خواسته شده.
خسته ام...
بیا و بر هم بزن
این نظم رسوا را!
دروغ. خوابی بی رویا. و انفعال.
نگاهش را میشنوی؟ بیداری تو را میطلبد! بیداری تو را از عدم تطبیق. تطبیق هست ها و باید ها.
دیرزمانیست که بایدهایم با هست ها نمیسازند. هست هایی نبایدی. و بایدهایی نیست.
انتخاب تو کیست؟ مجبور؟ یا سازنده؟ منفعل؟ یا ویرانگر؟ ویرانگری برای نوزایی...
چشمهای مرا به ارث برده. چشمان سیاه مرا. میبینی اش؟ بسیار تقلا کرد تا به سلامت از آن تاریکی...
من خلق شدم، که منفعل نباشم. همین!
و تو خلق شدی، تا مرا بشورانی... علیه انفعال... علیه گندیدگی...
داشت یادم میرفت! او نیز خلق شد. تا سرعت بخشد، ترقی مرا. که ترس از درنده خویی، بهترین راه است برای بالا رفتن سرعت دویدن. و آتش، بهترین وسیله برای ساختن و پرداختن ِ سخت ها.
و آموختن این، سخت ترین است: «بایدی بودن هست ها.»
...که با این قدرت، چه ها که نمی توان کرد!