تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم
عطش
تازگی ها، عاشق نگفتن شده ام. ننوشتن. سکوت. چرا؟ نمیدانم.

شاید چون نمیفهمند. و با وقاحت نقش بازی میکنند، نقش کسی را که فهمیده! اما، با پرگویی هاشان، رسوا خواهند شد. به زودی. که آن که فهمید، سکوت میکند و فرو میرود تا بهتر ببیند، آنچه را که یافته. یا دست بالا، آوایی، کلمه ای... اما آن کس که نفهمید، حرف می زند، حرف می زند، و باز هم حرف می زند، تا بپوشاند، با پرگویی، کم فهمی اش را.

با او، با کلمات حرف میزنم. کلمه ای من، کلمه ای او. پرگویی هامان، جمله هایی چهار کلمه ای ست. چون من نسخه ای از خودش هستم. در همه چیز. نسخه ای مینیاتوری. و گاهی حتی با نگاهی، جمله ها سرازیر میشوند.

تازگی ها فقط نگاه میکنم. به دست ها. و با دست ها دوست می شوم. و از دست ها میشناسم. و اگر توانی بود، به چشم ها، چشم هایی که دروغ نمیگویند! هرگز. دستهایی که آلوده اند، به کَرده ها، و چشمانی که نگران اند از بازخورد دست ها. و دست هایی که آراسته اند به کَرده ها، و چشمانی که شاد اند از بازخورد دست ها، از دست آوردها!

و دست ها کتاب اند. کتاب هایی گویا. از کرده ها. از نکرده ها. و کلمات آسمان، طنینی ژرف در جانم می افکند. «ما امانت دارانیم. و آنچه انجام داده ای به تو باز گردانده خواهد شد. دست هایت. خودت. بی کاستی. » 

****************************************

پ ن :هرچند چندان پیچیده نیست اما، برای فهمیدن ننوشتم. چرا که توبیخ شدم. به خاطر در دست رس گذاشتن روح. گله نکنید. و برداشت های دم  ِ دستی نیز هم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:31  توسط ارام علیمهر  | 

 

 او وحشی بود!

توحشی از آن نوع که در جنگل ها حکم فرماست

وحشی بود، چون از همه وحشت داشت،

و از همه وحشت داشت، چون ضعیف بود، بسیار ضعیف!

و چه خوب دریافته بود

که ضعیف است

و این وحشتناک است

و باید وحشی بود وگرنه نابود خواهد شد...

البته همه را درست دریافته بود،

جز آخری را

که ضعیف، ضعیف است، چه وحشی باشد، چه نه...

***************************************

پ . ن ۱ : اول این نوشته در ذهن من، آخر ِ پستِ آخر رها بود. و چقدر عجیبه، رابطه ی دیوهای نفرین شده ی دور از ملکوت، با وحشت و توحش...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 17:53  توسط ارام علیمهر  | 

 

« برای مردی که حق حیات دارد بر من ! »

شب بود که او آمد

و چون دید

همه دست روی دست نهاده اند

فرادی قیام کرد و تکبیر گفت ...

اما فرد داریم تا فرد

او یک تن بود ، اما یک تن ، به بزرگی دریا !

دریا اگر یکی هم باشد

هزار ها را در خود غرق خواهد کرد ...

وقتی که می رفت

به همت او ،

روز شده بود !

***

« جزئی از یک کل »

نهال کوچک

هر بار که زمستان می شد ، می افسرد

با اینکه می دانست

قانون چهار فصل را ،

رویشی از پس ریزش !

***

« رجعت »

وقتی که ساده ، اما حکیمانه گفتی :

 النظافة من الایمان

به تو خندیدم !

و کهنه و پوسیده خواندمت .

اما آنگاه که آلودگی ها

زایشگاه هزاران مرض ناشناخته شد

و رشته های حیات

یکی یکی

از هم گسست

زیان دیده ایمان آوردم

به تو

و اندیشه ی معصومت !

************************************

پ ن : اینها بعضی از نوشته های قدیمی عطشه ، قبل از اینکه عطش یک بار حذف بشه . مدتی با نوشته های تکراری به روز خواهم کرد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 22:39  توسط ارام علیمهر  | 

 

نگاه می کنم .. به چشم ها .. اشک ها .. لب ها .. لبخندها .. دست ها .. دست آویز ها .. چقدر گنگ .. گیج .. چقدر قشنگ گفته شکسپیر که « زندگی قصه‌ای است که توسط ابلهی روایت می‌شود، سرشار از خشم و هیاهو ولی پوچ »* .. چقدر اینجا ، تو زندگی ما مرده ها ، همه چیز الکیه .

راستی ! میدونستی امروز روز تولدشه ؟ دیروز هم روز تولد اش بود ! فردا هم .. او که مثل ما نیست ، که یه بار به دنیا میایم و بعد تا آخر خط فقط هی میمیریم . او هر روز به دنیا میاد .. تازه ! من یکی رو میشناسم که هر لحظه ، با هر نفس .. میدونی چرا ؟ آخه غرق تو دریای « حیّ » شده ، بره همینه که دائم چراغ های بیشتری تو ریسه ی زندگیش روشن میشه .. مثل ماهی ، غرق در لجّه ی بحر احدیّت ..

لنگ ظهره ! نصف روز رفت ! تو هنوز خوابی ؟ .. تا کی می خوای به این لالایی دوزخی گوش بسپری ؟ نه فقط لالایی ، که هوایی که تنفس میکنی و آبی که مینوشی و غذایی که میخوری .. نوش جان ! .. راستی ! میدونی آخرین ورژن پیش غذای دوزخی که شیاطین سرو میکنن چیه ؟ .. اد کردن آی دی نامحرم تو لیست مسنجر . آخ که چه اشتها آوریه این لامصّب . بعدش میشه نشست و یه دل سیر عفونت میل کرد ! .. خودت رو بالا نیاوردی ؟ جدّا که روحیه و اعتماد به نفس ات ستودنیه ! ..

راه نمی رفت ، شناور میشد ! نمیخندید ، می شکفت و میدرخشید ! حرف نمی زد ، بین حق و باطل مرز می کشید ! محبت نمی کرد ، می بارید ! .. جِرم نداشت ! سایه ای هم نداشت ! جسم ، همجنس روح .. چون یه چیز اش با همه فرق داشت ، همه چیز اش ، با همه فرق داشت . بر عکس دیگران که به ده ها نفر باید جواب پس میدادن ، طرف حساب او فقط یه نفر بود . بر خلاف دیگران که ده ها خدا داشتند ، خدایانی که همیشه تقاضاهای بعضی شون با هم متقاطع بود و به همین خاطر موفق نمیشدن همه رو همزمان راضی نگه دارن و گیج میشدن و دائم خسته بودن از حل نشدن معادله ی چند مجهولی زندگی ، او فقط یه خدا داشت .. خدایی به وسعت همه ! خدایی که سررشته ی همه ی دلها در دستش بود .. به خاطر همین با اینکه فقط برای یه نفر کار می کرد ، همیشه ، همه دوست اش داشتند .. حالا تو بگو ! هل یستویان مثلا ؟ الحمد لله ! بل اکثرهم لا یعلمون** ...

**********************************************

* نمایشنامه ی مکبث

** الزّمر / ۲۹

پ ن : پر حرف شدم  ! ببخشید ..

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 20:59  توسط ارام علیمهر  |