تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم
عطش
 

تو میدانستی ! میدانستی که من ، حرمت سکوت را نخواهم شکست ! و شکستی ، شکستنی ترین مخلوق ات را .. نمیدانم مهیای چه چیز میکنی مرا ؟ کدام میدان ؟ که برای اش اینگونه باید سخت شد .. اما محو را چه به این حرفها ؟ محو تو را ؟ ..

آهای ! بشنوید .. این تمام من است ! دخترکی احساساتی ، که هرگز نفهمید کجای دل اش مال کیست .. که هرگز از پس خود اش برنیامد .. اما شکر ، که آنچه دستمایه ی عذاب الیم ام بود ، تنها امیدم برای زنده ماندن هم اوست .. که محبت شوق را و شوق مقاومت را آفرید .. لحظه به لحظه !

این شب ها ، مشق دل ام ، تنها نام تنهای توست . و خدا میداند که این درس چه سخت است ! نوشتن نام تو ، بی غلط  ، بر ذره ذره ی این در و دیوار .. و صبر بر خویشتن و آن دیگری که اصرار دارد مرا بقبولاند که من است .. و اشتباه .. و جبران .. و اشتباه .. و جبران ..

روزگاری خدا پرست بودم .. خدایانی با تاریخ مصرف های متفاوت ! یکتاپرستی ناب ! روزی این .. روز دیگر آن .. اندکی بعد مشرک شدم .. برای خداهای تاریخ مصرف دار دل ام شریکی آوردم .. تو را .. گذشت .. و تو بزرگ شدی ، بزرگ تر از تمام رقبایت و دلفریب تر از تمام لیلا ها ! .. و امروز دل ام رو به کفر دارد  .. کفر به هر آنچه جز لعل سیراب به خون تشنه ی تو .. لب تو ..

اما دیگر  به تنگ آمده از خود ، آمدم ..  آمدم تا این جام را به دست تو بسپارم تا وعده ات را عملی کنی و بشکنی اش .. و رهایم کنی از اسارت ِ این آزادی .. برای همیشه ..

****************************************

پ ن : مخاطب خاص دارد : تو رو خّدا اونجوری نگاهم نکن ! میبینی که این دخترک نفهم احساساتی ، داره همه ی تلاششو میکنه ! ..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 23:21  توسط ارام علیمهر  | 

 

آن روز

 حسین ـ علیه السلام ـ

  خون داد

     تا خفتگان ، بیدار ،

             و اسلام بماند ...

امروز

   غزه

    خون می دهد

  تا مسلمانان ، بیدار

       و جهان مهیای موعود شود ...

 غزه ی کوچک ،

سهمی بزرگ خواهد داشت

     در کتب تاریخ .. تاریخ پس از موعود !

**************************************

پ ن ۱ : نزدیک است ! بسیار نزدیک است ! فروریختن خانه ی بنا شده ، در ملک دیگری ، بر روی خون های دیگری .. نزدیک است ! ..

پ ن ۲ : میدونی ! دست خودم نیست .. بعضی وقتها اینجوری میشم .. هیچی آرومم نمیکنه .. هیچی دلمو خنک نمیکنه .. نه گفتن .. نه تحلیلی نوشتن .. نه ادبی نوشتن .. نه گریه کردن .. نه سینه زدن .. دلم خون میخواد و آتش .. اسارت و سیلی .. همیشه آرزوم بوده بزرگ که شدم ، بشم مثل یکی از اندیشمندان شیعی . دقیق و تحلیلگر .. اما توی این مکتب ، متفکرین ، آخر کتابهاشون رو ، با خون امضاء میکنن .. امضای شهادت ! بره همینه که بعضی وقتا اینطوری احساس خفت و بیهودگی میکنم .. چونکه یه چیزی کمه .. امضای آخر کتاب ! ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 21:51  توسط ارام علیمهر  | 

 

آن روز

 تمام عالم

  معامله کردند

       حسین را ..

   - صلی الله علیه و اله -  

  عده ای

ستاندند و دادند .. بثمن ٍ بخس  !

و دراهم َ معدودة *!

و عده ای دیگر

     دادند

  - ثمن ٍ بخس را -

    و ستاندند ، دریای نور را ! چشم هایش را ! ..

*************************************

* یوسف / ۲۰

پ . ن ۱ : « اما اشراف النّاس فقد اعظمت غرائزهم ، فهم الب واحد علیک ، و اما سائر الناس بعدهم فان قلوبهم تهوی الیک و سیوفهم غدا مشهورة علیک ! » ... اشراف مردم که رشوه ی فراوان به آنان داده شده و خورجین هاشان پر شده است ، لذا همه یکدست علیه تواند . و سایر مردم نیز دلهاشان مایل به شماست اما شمشیرهاشان فردا علیه شما کشیده خواهد شد ... « اللّهم ! انک تعلم انه لم یکن ما کان منا منافسة فی سلطان .. »  ... خدایا ! تو آگاهی که هدف ما اهل بیت نزاع بر سر قدرت نیست ...

 پ. ن ۲ : آن زمان ، که چشمان خون بار جهان ، به سوگ نشست ، فریاد سبز دعایش ، روئید و تا عرش ساقه کشید ، انتظار موعود را !

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 0:11  توسط ارام علیمهر  |