تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم
عطش
 

رنج را

  شجاعانه بپیما

  تا گنج را

       در آغوش کشی ...

بر سرسختی پوسته ی سخت

  عاشقانه صبوری کن

     تا مستانه

        شهد درون اش را بنوشی

                 بنوشی و مست شوی ...

**********************************

پ . ن ۱ : ۱- « انَّ معَ العسر یسراً  » الشرح / ۵ ... ۲- « فانَّ معَ العسر یسراً » الشرح / ۶ ... ۳- « سیجعلُ اللهَ بعدَ عسر ٍ یسراً » الطلاق / ۷ ... می فرمود پیامد هر عسر ، سه تا یسره . دو تا همزمان و یکی بعد از عسر . یعنی چی ؟ .. پسری که به دستور پدر اش میره علف های هرز باغچه رو میکنه و بیل میزنه و چند تا نهال و بوته ی گل تویش میکاره و آبیاری اش میکنه .. اولین جایزه اش اینه که عضله هاش به خاطر کاری که ازشون کشیده قوی میشه ، دومی اش اینه که باغچه که قشنگ شد خونه اش با صفا میشه و آخری اش هم اون جایزه اییه که از بابا اش به خاطر حرف شنوی اش میگیره .. و رضوان الله هی اکبر ! ..

پ . ن ۲ : باور کنید که همه .. همه .. همه .. برایم محترم اند . من اینجا برای مخاطب های مختلف حرف میزنم و هر کسی از ظن خود .. اما باور کنید که ظنون مختلف تون هم برایم محترم و باارزشه .. و مخاطب شناس شدن باارزشترین سرمایه ی یه مبلغه . اما خب گاهی به ام حق بدید که به خاطر بی تجربگی ام تو این امر مهم ذوق ام دپرس شه ! .. اگه بتونم میکشانمتون طرف افق خودم و اگه نتونم شما من رو و افق دید من رو اصلاح میکنید .. البته خیلی تلاش نکنید چون چندان ساده نیست [ نیشخند ] !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 2:29  توسط ارام علیمهر  | 

 

آشفته کن !

گیسوانت را در باد ..

باد

عطر گیسویت را

سوی من خواهد آورد .

**********************************

پ . ن : گیسویم ، مرتب و شانه شده ، پشت سرم دسته شده بود .. آروم و بی تلاطم . سرم پایین بود و سرگرم کار .. روبرویم نشسته بود و با نگاهی که تصمیمی عمیق درونش موج می زد به ام خیره شده بود .. بعد ، انگار که وقت عملی کردن تصمیم اش رسیده باشه ، لبخندی محو روی لبهاش نشست . دست برد پشت سرم و گیره ی موهام رو باز کرد .. طره های گیسوم ، آشفته و مضطرب ، فروریخت و دو طرف صورت ام پخش شد ! سرم رو بلند کردم و متعجب و شوکه به اش خیره شدم ! پرسیدم : " چرا ؟ " .. لبخند محو اش این بار شکفت .. مثل موجی از نور از مرکز غنچه ی لبهاش ، تمام پهنای صورت اش رو پیمود و همه ی اعضای صورت اش رو شکوفاند و از مرز صورت اش عبور کرد و به اطراف نور پاشید .. لبخندی که همزمان از عشق عمیق اش حکایت میکرد و سادگی من ..

گفت : " ماجرای عاشقی ات خام بود ! خام ! .. تو در این کوره طلای ناب خواهی شد .. خالص خواهی شد ! .. از مس .. از هر آنچه جز من ! ..

از آن روز به بعد ، هر روز ، مشق آشفتگی میکند گیسوانم .. مثل گیسوان آشفته ی او .. شکن در شکن .. 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 20:56  توسط ارام علیمهر  |