آن شب را خوب به یاد دارم ! شبی سرد بود .. و بارانی . و کودک مدتها بود که چیزی نخورده بود .خسته و گرسنه .. سر تا پا خیس !
تو - اتفاقی - از آنجا عبور می کردی - اتفاقی ؟ - و چشمت به آن کودک کنج خیابان افتاد ، که سهمش از آنهمه چشم که می دیدندش ، تنها سرما بود .
و تو آن شب ، اتفاقی از آنجا عبور کردی . و چشمت - که نگاهی زنده در آن می تپید - به کودک افتاد و با تپش نگاهت ، رودی از حیات در نگاه کودک جاری شد ..
دستان سرد کودک را در میان دستان گرمت فشردی و درخشش لبخندت چشمان کودک را زد . آنگاه بود که شب ترک برداشت و کودک ، غرق در نور لبخند تو ، قدم در روز نهاد و بارانی دیوانه وار ، بر سرش باریدن گرفت .. بارانی از لبخند خدا ! .. و کودک راهی دریا شد ..
از آن روز به بعد ، جان کودک قرار گرفت و در زمین ریشه دوانید و شاخه هایش را به سمت نور بالا کشید و کلَّ حینْ ، باذن ربّش میوه داد ..
نمی دانم روز چندم هفته بود ، یا چندمین هفته ی ماه ، که من در ترنم زمزمه ی نگاهت متولد شدم ! که هر روزم تولد در تولد است و تپش در تپش و جوشش در جوشش ... و آن تولد و تپش ، در دریایی از حیات گم گشت .. آن لحظه با ساعت های حیاتم ممزوج شد و آن روز با سالهای پس از رستاخیزم ... و هر روز ، روز تو و هر لحظه به نام تو ...
***************************************
*** این متنی بود که ۱۲ اردیبهشت ۸۷ به استاد تقدیم شد .
قصّه را تا انتها خواندم ، تا :
پایان .
داستان زیبایی بود . زیبا و زشت ...
و مرا بسیار آموزاند !
امروز ، کتاب تازه ای را آغاز کردم ، از :
به نام خدا ...
سلام نازنینم . هر بار که دل ، تنگ ِ جان میشود ، در عمقی ناپیدا گم میشوم ..
دیروز استاد گفت : لیلا ! قم بودم . ویژه دعایت کردم ! .. و ندید ، یا او دید و من ندیدم ، بغضی خسته را که فوران کرد ، اما راه نجات نیافت ! بغضی که آنقدر خود را به دیوارهای قفس کوفته که قفس را زخم کرده . میدانی بزرگان برای چه کسانی ویژه دعا میکنند ؟ میدانی تازگی ها مکرر ویژه میشوم ؟
سلام نازنینم . باد را سپرده ام ، اگر بر کوی تو راه یافت ، بخواندت ، حدیث آرزومندی .. اما دیگر باد هم خسته شده . از این نقل مکرر . از این وظیفه ی تکراری ! یک ماه میهمانی در کویت گذشت و این بلبل فسرده نغمه ای برای گل اش نسرود . اما در حسرت شور و ماهور سوخت و سوخت و سوخت ... تو بگو ! بلبلی که شرح جمال گل نکند ، به چه کار این دنیا می آید ؟ یا آیینه ای که تصویر روی ماه رویان را ننماید ...
سلام نازنینم . نمیدانم ، این جرم توست که چنان نازنینی ؟ یا جرم من که چنین مشتاق ؟ یا جرم دنیا که چنین بی مروت ؟ .. اما این را میدانم ، که هر چه هست ، من بی حساب بی تابم .. و بی حساب بی قرار .. و تو خود بهتر میدانی ، که بی حساب عدد کثرت است و بی عددی یعنی که کار از شماره رفته ، کار روزهای فراق ...
سلام نازنینم . از سرودن برای تو خسته نمیشوم . تو چه طور ؟ از سوزاندن من خسته میشوی ؟ وای بر من ! اگر ریختن خون من ، تو نازنین را ملول کند ! وای بر من ! اگر سوزاندن این جان شیدا ، غباری بر دل نازک ات بنشاند ! وای بر من ! اگر آنچنان که شایسته ی جمال توست ، در قتلگاه نگاهت پرپر نزنم ! وای بر من ! وای ! اگر قصه ی عاشقی را تا انتها نسرایم ...
سلام نازنینم . هر چند آوای این دل حقیر ، شایسته ی محضر خوبرویان نیست ، اما تو کرم کن و اجازت فرما که ما همچنان در پس این در ، نغمه های ناکوک ساز کنیم و پناه این بارگاه ، آرامش جانمان باشد . که عطش دل خسته از سرابهای رنگارنگ را ، جز حقیقت ناب ، سیراب نخواهد کرد .
سلام نازنینم ...
چیزی در دوردست
چیزی پشت مه .. پیدا و ناپیدا ، گویی می خواندم ..
...
تو تعبیر رویایی قدیمی هستی دختر !
چه قدر انتظارت را کشیدم ، انتظار تولدت را .
هنوز هم از پس هفت سال به خوبی به یاد دارم اش
آغوش گشوده اش را در انتظار
و آن دیگری را ، آتشی را که جان گرفته بود
و از پی ام دوان ، تا صیدم کند و ..
و اضطراب فرار را ..
...
هنوز هم مستم ، از شمیم خنکای وجود اش
هنوزم مست آن لحظه ام ، لحظه ی رهایی در آغوش اش
که اگر مست نبودم ، کجا این پای ناتوان را یارای پیمودن بودن ؟
پیمودن مسیری از میان آتش .. در هجوم گرگها ..
...
چقدر از چشمان گرگ میترسم
چشمانی که همه ی منطق اش یک چیز است :
دریدن .
...
ابتدای راه ، جرعه ای مینوشانندت ، که لایعقل شوی
آنگاه تا انتها
امید وصل دوباره ی همان یک جرعه ...
آه ! عشق ! عشق ! عشق !
تو چه کردی با ما !
**************************************
پ ن ۱ : خسته شدی ؟ خسته نشو ! هنوز خیلی راه مونده . مگه ایمانت سَر نداره ؟
پ ن ۲ : اتّقوا معاصی الله فی الخلوات ، فان الشّاهد هو الحاکم .