از آن روزی که از این خانه رفتی
چشمان کنج کاو تاریخی مان
ردپای تو را تعقیب کرده
تا شاید راز های قله ی پوشیده در ابر و مه تو را بگشاید
اما دریغ
که تو معمایی ناگشوده ای ، امیر المومنین !
******************************************
پ . ن ۱ : رنگ قلم سبز شد ، تا با دل های جوانه زده در لیلة القدر همرنگ شود . آن هنگام ، که نسیم رحمت در بیابان سوزان جان وزیدن گرفت و وجود خشک و سترون ات را از آبی زلال ، سرشار کرد . و امروز تو این جان رها شده را ، همچو گنجی میابی که حفظش سخت تر از بدست آوردن اش است . که دزدهای ایمان ، از هم اکنون برای دزدیدن اش از پس حلول هلال شوال ، در اندیشه اند .. یادمان نرود که دزد همیشه نقاب بر چهره دارد و در تاریکی می آید ، آن هنگام که ما خوابیم و غافل از گنج مان .. پناه بر خدا ! .. پس تو نیز برای حفظ گنجت از شر شیطان رجیم در اندیشه باش .. نعوذ بالله من الشیطان الرّجیم .. بسم الله الرحمن الرحیم ...
پ . ن ۲ : نمیدونم هنوز هم به اینجا سر میزنید یا نه ، اما می خوام بگم که اون شب ، خطوط چهره تون موقع هلهله کردن ، برای مادر شدن حضرت زهرا « سلام الله علیها » داغونم کرد ! تابلویی که با هنرمندی ، از عشق و نفرت و غم و شادی ، در برابر چشمهای من ترسیم کردید ، کلاس درسی بود به طول تاریخ ...
پ ن ۳ : هر وقت حرکت دواری ، فاصله اش با محور چرخش اش کم یا زیاد بشه ، شیئ متحرک از مدار خود اش خارج میشه ، و تنها راه ادامه ی دوران ، تنظیم شدن فاصله ی متحرک ، با مرکز دورانه . دل هم اگه از مدار تقوا خارج شد ، تنها راه بازگشت ، اینه که دوباره حرکت اش با مرکزیت « الله »تنظیم بشه . « اعدلوا ! هو اقرب لالتقوی » ...
پ . ن ۴ : میدونی ! بعضی از عشق ها مث گردوی پوک میمونن ، با پوسته ای سخت اما مغزی بی خیر و برکت .. یا مث یه واژه ی بی معنی ، پر زرق و برق و بی محتوا ، پر سر و صدا و بی مفهوم ..
من
مسافری هستم
که در شب تار زلف شکن در شکن تو
راه را گم کرده است ..
مسافری که از مبدا دل کنده
اما هنوز
مقصود را در برنگرفته ..
*************************************
پ . ن ۱ : «... الله من و ای معشوق من ، بنده ی تو دیگر در عشق تو سوخت ، آنقدر در وصالت سوختم تا منیت و شیطان را بوسیله ی آتش عشق ذوب نمودم انگاه رو بسوی جانان کردم . خدایا ! مرا دیگر زندگی شیطان بس است ، من تو را می خواهم چه کنم ؟ من به آن زنده ام که روزی پیش تو می آیم و اگر اینطور نبود خیلی پیش از اینها مرده بودم . الله من گناهانم را بوسیله ی حسینت پاک نمودم و از دریای پرتلاطم مادیات بوسیله ی کشتی حسینت گذشتم . الله من ، دوستت دارم چه کنم ؟ الله دیگر اگر مرا به جهنم بری آتش احساس کوچکی میکند در برابر آتش سوزش و عطش و تب هجران درون من . آری هر کس خود را به چیزی دلخوش کرده است ، بنده ی عاصی هم خود را به خدا دلخوش کرده ام . من خیلی کمتر عطر خریده ام زیرا هر وقت بوی عطر می خواستم از ته دل میگفتم حسین جان ! آنوقت فضا پر عطر می شد ... » فرازی از وصیتنامه ی شهید علی حیدری . شهادت ، جزیره ی مجنون .
پ . ن ۲ : خسته ام .. و زخم هایم بیشمار .. و تو خود بهتر میدانی ، که گریستن ، در غیاب شانه های تسکین تو ، چه سخت است ، نازنین ِ دل .