شاید اولین گامها در مسیری چند هزار کیلومتری . موقع نوشتن بیشتر دغدغه ی فرم رو داشتم تا محتوا چون سیاه مشقه و تمرین داستان نویسی . ظاهرا بی ربط هستن ٬ اما بعد از چیده شدن در کنار هم مکمل همدیگه . مثل قطعات پازل .
« اول » : با ضرب زیاد کوبید توی صورتش . شدت ضربه آنقدر زیاد بود که دختر یه لحظه تعادلش رو از دست داد . تا به خودش بیاد و بفهمه چی شده ٬ پسر دو دستی هل اش داد و کوبیدش به دیوار . بعد بازوهاش رو گرفت و با زانو سه چهار بار زد توی شکم اش . دختر احساس تهوع کرد . بعد فضای دهنش طعم خون گرفت و همان جا نشست . یا شاید هم افتاد . درست یادش نیست . درد گیج اش کرده بود . احساس کرد پسر از دور کمر ٬ چیزی جدا کرد . سرش را بلند کرد . دید که دست پسر همراه با آن چیز تا جای ممکن ارتفاع گرفت . یه لحظه دستش رو بلند کرد تا از پسر یه فرصت بگیره . بعد بین سرفه و نفس نفس زدن ٬ از دهانش خون و چند حرف که قرار بود کلمه ای رو تشکیل بده بیرون ریخت : «چ .. را .. ؟ » جواب واضح و قاطع فرود آمد . رد گرم و خیس چیزی که در دست پسر بود را روی کمرش احساس کرد . دوباره و سه باره و چهار باره و ... . نفهمید چند بار . چون کم کم داشت می خوابید ٬ یا شاید هم بیهوش میشد . احساس کرد همه چیز در اطرافش با قطعات زرد رنگی پوشیده میشه .صداها عمیق میشد و دختر فرو می رفت ... . وقتی به هوش آمد پسر رفته بود . زیر صورتش خیس بود . خون گرم . دستهاش رو ستون کرد و نیم خیز شد . کنارش ورقی بود با دست خط پسر : « دوستت دارم » .« دوم » : صورتش را که برگرداند ٬ پسر گل را در مقابل صورتش گرفت . پشت گل با کمی فاصله ٬ چهره ی پسر بود با لبخندی شکفته و پشت صورت پسر نمای شهر بود و آدمهایش که میرفتند و می آمدند . و بعد از آن ٬ آسمان بود و افق . دختر همیشه همین طور نگاه می کرد . مرحله به مرحله پیش میرفت ٬ تا دوردست ها را می کاوید و اوج می گرفت ... . رویش را برگرداند و نیم رخش را در معرض تمام رخ پسر قرار داد . پسر دستش را پایین آورد و پرسید : « این بار هم ؟ » . این بار دختر رویش را کاملا برگرداند و پشتش را به پسر کرد . پسر با عصبانیت گفت : « می دانی چقدر دوستت دارم ! نمی دانی ؟ » دختر برگشت و با غضب مستقیم در چشمان پسر خیره شد . پسر هول شد ! نگاهش را به زمین انداخت و اشک در چشمانش حلقه زد . هیچ وقت تاب نگاه های مستقیم دختر را نداشت . همیشه حس می کرد نگاه های او تا اعماق تاریک روحش نفوذ می کند و مخفی ترین و پوشیده ترین بخش های آن را میبیند . نگاه دختر مثل سیل ٬ ویران کننده بود . البته تنها وقتی که عصبانی بود ٬ وگرنه زلال باران بود که بر جان پسر می بارید و آن را خرم می کرد . و گاهی نیز دریا ٬ هنگامی که به دوردست ها خیره می شد و به چیزی عمیق می اندیشد و پسر را در خود غرق می کرد . به هرحال آب بود و تجلی های متفاوت اش . قطره ای اشک از چشمان پسر فرو چکید . گفت : « می دانم ! حق داری ٬ من کوتوله ای فکری ام ٬ کوتوله ای شخصیتی ٬ چه کنم ؟ من همینم ... اما تو را دوست دارم ٬ بسیار بیشتر از خودم و هر آنچه در دنیاست ... » صدایش بوی غم میداد . دختر نگاهش را از روی او جمع کرد و به افق خیره شد ... این بار اشک در چشمان دختر حلقه زد .
« سوم » : « ببین ! من از اول هم گفتم که چیزی معلوم نیست و شاید این ازدواج اتفاق نیافته » .. پسر هق هق می کرد و به پهنای صورتش اشک می ریخت اما دختر سعی در بیان دلایل منطقی و مستدل داشت . « هنوز هم که اتفاقی نیافتاده ٬ ما از اول هم به اشتباه روی هم حساب باز کردیم » پسر اما بی تاب بود ٬ مثل طفلی در فراق اسباب بازی محبوبش . « خدا رو شکر که به موقع فهمیدیم که انتخابِ اشتباه کردیم » .. دختر سعی می کرد تنهایی به جای هر دونفرشان بفهمد که اشتباه کرده اند و خلاء فهم پسر را هم با بیشتر فهمیدن خودش پر کند . اما پسر بیتاب بود و حاضر نبود سهم فهم خودش را به دختر ببخشد . « حالا دیگه بس کن . اَه اَه ! انقدر بدم میاد از مردهای ضعیف ! » پسر با خود اندیشید : « ضعیف ؟ ضعیف ؟ کدام مردی می تواند با این قدرت دوست بدارد ؟ این ضعف است ؟ » .. « ببین ! من میدونم تو منو خیلی دوست داری ٬ اما همه چیز که دوست داشتن نیست . عشق اگه تکیه گاه محکم نداشته باشه کهنه میشه و از بین میره . » حرفهای دختر منطقی بود اما پسر نمیفهمیدشان ٬ چون در وجود پسر مخاطبی برای منطق وجود نداشت . پسر سر تا پا خواستن بود و این یعنی کوررنگی روحی . « من که به خوانواده ام گفتم ٬ تو هم بگو که ما همه چیز رو تموم کردیم . برو دنبال زندگیت و منو فراموش کن » پسر اندیشید : « چه کار پیچیده ای ! زندگی من تویی ٬ چگونه در عین اینکه تو را فراموش کنم به دنبال تو بروم ؟ » دختر گفت : « این آخرین حرف منه ٬ خدافظ » و از اتاق بیرون رفت ... پسر اتاق و بعد چارچوب در را دید که از دختر خالی شد و یکباره دنیا شد آن اتاق ٬ اتاقی که از زندگی خالی شد .
دلی بود
پر از عکس ٬ پر از تمثال
پر از تنفس مسموم و بدبوی شیاطین
آتشی لازم بود
تا همه را بسوزاند .. و تطهیر کند ..
اکنون هنگام حلیه بستن است ٬
انتظارِ قدوم « دلدار » را .
************************************
پ . ن ۱ : همسرت رو دوست داری ؟ بچه ات رو .. ؟ پدرت رو ؟ مادرت رو ؟ رفیقت رو ؟ خیلی دوستشون داری ؟ باید هم داشته باشی ! اگه نداشتی ٬ یا کم دوستشون داشتی به خودت و سلامت روانیت شک کن ! اما همیشه یادت باشه که تو این بزم محبتی که توی دلت برپا کردی صدر نشین مجلس خدا باشه ! نشونَش چیه ؟ خب معلومه دیگه ٬ اگه حاضر شدی به خاطر دل کسی پا رو دل خدا بگذاری ٬ دیگه خدا صدر نشین نیست .
پ . ن ۲ : بعد از ظهر چهارشنبه بود . طبق معمول مشغول شخم زدن قفسه ی رمانهای خانه ی کتاب محله بود تا یه چیز خوب برای خوندن پیدا کنه . چشمش افتاد به یه نمایشنامه از مستور .. " دویدن در میدان تاریک مین " . کتاب رو برگردوند : " غروب بود . من زل زده بودم به پشت دست هاش . هر دو وحشت کرده بودیم . بس که نزدیک شده بودیم به هم . بس که معصومیت ریخته بود آن جا ٬ پشت دست ها . بعد ٬ من با انگشت اشاره ٬ خطی فرضی و مورب ٬ درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راست اش کشیدم و به او گفتم که عمیقا دوستش دارم . - از متن کتاب - " ... احساس تهوع شدید کرد .. سریع از کتابفروشی زد بیرون ..پ . ن ۳ : خیلی متعجب نشو . همه چیز متوهمش متصوره ٬ حتی دوست داشتن ٬ حتی عمیقاً دوست داشتن . فقط بعد از این یادت باشه ٬ تا از چیزی مطمئن نشدی جارِش نزن !
پ . ن ۴ : نمی خوام درباره ی علت رفتن و امدن های مکررم حرفی بزنم . هر چند بی دلیل نبوده ٬ اما نگفتنیه . خدا رو شکر که از تونل اتش به سلامت خارج شدم . هر چی فکرشو میکنم میبینم اصلا لایق این لطف بزرگ خدا نبودم .. همونطور که لایق لطف های دیگر اش ..
پ . ن ۵ : اینجا محلی برای انتقال دانسته هاست . لطف کنید در این محل آشغال نریزید !