چو تار و پود قالی
- تنیده در هم -
تو استوار باش،
من نقش میزنم
تو تکیه گاه باش،
من هنر می آفرینم
تو کوه باش،
من چو رود
از تو جاری می شوم...
**************************************
پ ن۱ : چه تضاد رنگی داره تابلوی شخصیت تو! چه طوری میتونی اون همه شور رو پشت این لبخند های صبور پنهان کنی؟ هر چی من پر سر و صدا و سطحی ام، تو عمیق و آرومی... دوست داشتم زیباترین نوشته م رو، برای تو بنویسم، اما دیگه مثل قدیم ها اینجا رو دوست ندارم رفیق، چون تو دوستش نداری. شاید زیباترین رو جایی دیگه و زمانی دیگه...
پ ن ۲: به خاطر همسرم، که اینجا رو دوست نداره، عطش برای همیشه تعطیل.
پ ن آخر: سلام ای طلوع صحرگاه رفتن...
نمیدانی چقدر سخت است! یک بار خودت را جای من گذاشته ای؟ اصلا میدانی کرم خاکی بودن چه طعمی دارد؟ نه! میدانی؟
گله ای نیست. نبود. نه از ابتدا، نه بعدتر هایش. اما چه بگویم از غصه هایم؟ کرم خاکی بی دست و پا و ضعیف بودن کم م نبود؟ که زندان پیله را هم به عذابم افزودی؟ آن هم زندان خود ساخته! تا به حال از خودت رودست خورده ای؟ نه! خورده ای؟ نخورده ای دیگر. اگر خورده بودی به من نمیگفتی که خودم را زندانی کنم، آنهم در زندانی ساخته ی خودم...
وای که چه به روزم آورد این فضای تنگ. تازه! از وقتی که در اینجا اسیر شده ام، زوائدی بر پشتم جوانه زده که عذاب الیم م را صد چندان کرده. نمیدانم این دیگر چه بیماری ای است! آن هم در این جای تنگ. روز به روز هم بزرگ و بزرگ تر میشوند.
راستش اصلا قصد گله گذاری نداشتم. اما اینکه امشب یک باره آمدی و میگوئی پیله ات را پاره کن و بیرون بیا، آتش فشان صبور دلم را بی تاب کرد! من به اینجا عادت کرده ام! اصلا از اینجا خوشم آمده. از محیط بیرون میترسم. اینجا در امانم چون کسی کاری به کارم ندارد، چون نمیتواند داشته باشد. من هم کاری به کارشان ندارم! اصلا بیرون بیایم که چه؟ که مثلا... اسمش چه بود؟ آها! پروانه شده ام؟ چه تضمینی هست که پروانه بودن، که هیچ شناخت و تجربه ای از دنیایش ندارم چیز ترسناکی نباشد؟ ها؟ چه تضمینی؟...
روزی که نقاب افکندی
تا ابد
از دست رفتم
همین بهانه
نابینایی ام را بس...
تو
همیشه آخرینی
آخرین ِ خواسته شده.
خسته ام...
بیا و بر هم بزن
این نظم رسوا را!
دروغ. خوابی بی رویا. و انفعال.
نگاهش را میشنوی؟ بیداری تو را میطلبد! بیداری تو را از عدم تطبیق. تطبیق هست ها و باید ها.
دیرزمانیست که بایدهایم با هست ها نمیسازند. هست هایی نبایدی. و بایدهایی نیست.
انتخاب تو کیست؟ مجبور؟ یا سازنده؟ منفعل؟ یا ویرانگر؟ ویرانگری برای نوزایی...
چشمهای مرا به ارث برده. چشمان سیاه مرا. میبینی اش؟ بسیار تقلا کرد تا به سلامت از آن تاریکی...
من خلق شدم، که منفعل نباشم. همین!
و تو خلق شدی، تا مرا بشورانی... علیه انفعال... علیه گندیدگی...
داشت یادم میرفت! او نیز خلق شد. تا سرعت بخشد، ترقی مرا. که ترس از درنده خویی، بهترین راه است برای بالا رفتن سرعت دویدن. و آتش، بهترین وسیله برای ساختن و پرداختن ِ سخت ها.
و آموختن این، سخت ترین است: «بایدی بودن هست ها.»
...که با این قدرت، چه ها که نمی توان کرد!
شاید چون نمیفهمند. و با وقاحت نقش بازی میکنند، نقش کسی را که فهمیده! اما، با پرگویی هاشان، رسوا خواهند شد. به زودی. که آن که فهمید، سکوت میکند و فرو میرود تا بهتر ببیند، آنچه را که یافته. یا دست بالا، آوایی، کلمه ای... اما آن کس که نفهمید، حرف می زند، حرف می زند، و باز هم حرف می زند، تا بپوشاند، با پرگویی، کم فهمی اش را.
با او، با کلمات حرف میزنم. کلمه ای من، کلمه ای او. پرگویی هامان، جمله هایی چهار کلمه ای ست. چون من نسخه ای از خودش هستم. در همه چیز. نسخه ای مینیاتوری. و گاهی حتی با نگاهی، جمله ها سرازیر میشوند.
تازگی ها فقط نگاه میکنم. به دست ها. و با دست ها دوست می شوم. و از دست ها میشناسم. و اگر توانی بود، به چشم ها، چشم هایی که دروغ نمیگویند! هرگز. دستهایی که آلوده اند، به کَرده ها، و چشمانی که نگران اند از بازخورد دست ها. و دست هایی که آراسته اند به کَرده ها، و چشمانی که شاد اند از بازخورد دست ها، از دست آوردها!
و دست ها کتاب اند. کتاب هایی گویا. از کرده ها. از نکرده ها. و کلمات آسمان، طنینی ژرف در جانم می افکند. «ما امانت دارانیم. و آنچه انجام داده ای به تو باز گردانده خواهد شد. دست هایت. خودت. بی کاستی. »
****************************************
پ ن :هرچند چندان پیچیده نیست اما، برای فهمیدن ننوشتم. چرا که توبیخ شدم. به خاطر در دست رس گذاشتن روح. گله نکنید. و برداشت های دم ِ دستی نیز هم.
او وحشی بود!
توحشی از آن نوع که در جنگل ها حکم فرماست
وحشی بود، چون از همه وحشت داشت،
و از همه وحشت داشت، چون ضعیف بود، بسیار ضعیف!
و چه خوب دریافته بود
که ضعیف است
و این وحشتناک است
و باید وحشی بود وگرنه نابود خواهد شد...
البته همه را درست دریافته بود،
جز آخری را
که ضعیف، ضعیف است، چه وحشی باشد، چه نه...
***************************************
پ . ن ۱ : اول این نوشته در ذهن من، آخر ِ پستِ آخر رها بود. و چقدر عجیبه، رابطه ی دیوهای نفرین شده ی دور از ملکوت، با وحشت و توحش...
« برای مردی که حق حیات دارد بر من ! »
شب بود که او آمد
و چون دید
همه دست روی دست نهاده اند
فرادی قیام کرد و تکبیر گفت ...
اما فرد داریم تا فرد
او یک تن بود ، اما یک تن ، به بزرگی دریا !
دریا اگر یکی هم باشد
هزار ها را در خود غرق خواهد کرد ...
وقتی که می رفت
به همت او ،
روز شده بود !
***
« جزئی از یک کل »
نهال کوچک
هر بار که زمستان می شد ، می افسرد
با اینکه می دانست
قانون چهار فصل را ،
رویشی از پس ریزش !
***
« رجعت »
وقتی که ساده ، اما حکیمانه گفتی :
النظافة من الایمان
به تو خندیدم !
و کهنه و پوسیده خواندمت .
اما آنگاه که آلودگی ها
زایشگاه هزاران مرض ناشناخته شد
و رشته های حیات
یکی یکی
از هم گسست
زیان دیده ایمان آوردم
به تو
و اندیشه ی معصومت !
************************************
پ ن : اینها بعضی از نوشته های قدیمی عطشه ، قبل از اینکه عطش یک بار حذف بشه . مدتی با نوشته های تکراری به روز خواهم کرد .
نگاه می کنم .. به چشم ها .. اشک ها .. لب ها .. لبخندها .. دست ها .. دست آویز ها .. چقدر گنگ .. گیج .. چقدر قشنگ گفته شکسپیر که « زندگی قصهای است که توسط ابلهی روایت میشود، سرشار از خشم و هیاهو ولی پوچ »* .. چقدر اینجا ، تو زندگی ما مرده ها ، همه چیز الکیه .
راستی ! میدونستی امروز روز تولدشه ؟ دیروز هم روز تولد اش بود ! فردا هم .. او که مثل ما نیست ، که یه بار به دنیا میایم و بعد تا آخر خط فقط هی میمیریم . او هر روز به دنیا میاد .. تازه ! من یکی رو میشناسم که هر لحظه ، با هر نفس .. میدونی چرا ؟ آخه غرق تو دریای « حیّ » شده ، بره همینه که دائم چراغ های بیشتری تو ریسه ی زندگیش روشن میشه .. مثل ماهی ، غرق در لجّه ی بحر احدیّت ..
لنگ ظهره ! نصف روز رفت ! تو هنوز خوابی ؟ .. تا کی می خوای به این لالایی دوزخی گوش بسپری ؟ نه فقط لالایی ، که هوایی که تنفس میکنی و آبی که مینوشی و غذایی که میخوری .. نوش جان ! .. راستی ! میدونی آخرین ورژن پیش غذای دوزخی که شیاطین سرو میکنن چیه ؟ .. اد کردن آی دی نامحرم تو لیست مسنجر . آخ که چه اشتها آوریه این لامصّب . بعدش میشه نشست و یه دل سیر عفونت میل کرد ! .. خودت رو بالا نیاوردی ؟ جدّا که روحیه و اعتماد به نفس ات ستودنیه ! ..
راه نمی رفت ، شناور میشد ! نمیخندید ، می شکفت و میدرخشید ! حرف نمی زد ، بین حق و باطل مرز می کشید ! محبت نمی کرد ، می بارید ! .. جِرم نداشت ! سایه ای هم نداشت ! جسم ، همجنس روح .. چون یه چیز اش با همه فرق داشت ، همه چیز اش ، با همه فرق داشت . بر عکس دیگران که به ده ها نفر باید جواب پس میدادن ، طرف حساب او فقط یه نفر بود . بر خلاف دیگران که ده ها خدا داشتند ، خدایانی که همیشه تقاضاهای بعضی شون با هم متقاطع بود و به همین خاطر موفق نمیشدن همه رو همزمان راضی نگه دارن و گیج میشدن و دائم خسته بودن از حل نشدن معادله ی چند مجهولی زندگی ، او فقط یه خدا داشت .. خدایی به وسعت همه ! خدایی که سررشته ی همه ی دلها در دستش بود .. به خاطر همین با اینکه فقط برای یه نفر کار می کرد ، همیشه ، همه دوست اش داشتند .. حالا تو بگو ! هل یستویان مثلا ؟ الحمد لله ! بل اکثرهم لا یعلمون** ...
**********************************************
* نمایشنامه ی مکبث
** الزّمر / ۲۹
پ ن : پر حرف شدم ! ببخشید ..
تو میدانستی ! میدانستی که من ، حرمت سکوت را نخواهم شکست ! و شکستی ، شکستنی ترین مخلوق ات را .. نمیدانم مهیای چه چیز میکنی مرا ؟ کدام میدان ؟ که برای اش اینگونه باید سخت شد .. اما محو را چه به این حرفها ؟ محو تو را ؟ ..
آهای ! بشنوید .. این تمام من است ! دخترکی احساساتی ، که هرگز نفهمید کجای دل اش مال کیست .. که هرگز از پس خود اش برنیامد .. اما شکر ، که آنچه دستمایه ی عذاب الیم ام بود ، تنها امیدم برای زنده ماندن هم اوست .. که محبت شوق را و شوق مقاومت را آفرید .. لحظه به لحظه !
این شب ها ، مشق دل ام ، تنها نام تنهای توست . و خدا میداند که این درس چه سخت است ! نوشتن نام تو ، بی غلط ، بر ذره ذره ی این در و دیوار .. و صبر بر خویشتن و آن دیگری که اصرار دارد مرا بقبولاند که من است .. و اشتباه .. و جبران .. و اشتباه .. و جبران ..
روزگاری خدا پرست بودم .. خدایانی با تاریخ مصرف های متفاوت ! یکتاپرستی ناب ! روزی این .. روز دیگر آن .. اندکی بعد مشرک شدم .. برای خداهای تاریخ مصرف دار دل ام شریکی آوردم .. تو را .. گذشت .. و تو بزرگ شدی ، بزرگ تر از تمام رقبایت و دلفریب تر از تمام لیلا ها ! .. و امروز دل ام رو به کفر دارد .. کفر به هر آنچه جز لعل سیراب به خون تشنه ی تو .. لب تو ..
اما دیگر به تنگ آمده از خود ، آمدم .. آمدم تا این جام را به دست تو بسپارم تا وعده ات را عملی کنی و بشکنی اش .. و رهایم کنی از اسارت ِ این آزادی .. برای همیشه ..
****************************************
پ ن : مخاطب خاص دارد : تو رو خّدا اونجوری نگاهم نکن ! میبینی که این دخترک نفهم احساساتی ، داره همه ی تلاششو میکنه ! ..
آن روز
حسین ـ علیه السلام ـ
خون داد
تا خفتگان ، بیدار ،
و اسلام بماند ...
امروز
غزه
خون می دهد
تا مسلمانان ، بیدار
و جهان مهیای موعود شود ...
غزه ی کوچک ،
سهمی بزرگ خواهد داشت
در کتب تاریخ .. تاریخ پس از موعود !
**************************************
پ ن ۱ : نزدیک است ! بسیار نزدیک است ! فروریختن خانه ی بنا شده ، در ملک دیگری ، بر روی خون های دیگری .. نزدیک است ! ..
پ ن ۲ : میدونی ! دست خودم نیست .. بعضی وقتها اینجوری میشم .. هیچی آرومم نمیکنه .. هیچی دلمو خنک نمیکنه .. نه گفتن .. نه تحلیلی نوشتن .. نه ادبی نوشتن .. نه گریه کردن .. نه سینه زدن .. دلم خون میخواد و آتش .. اسارت و سیلی .. همیشه آرزوم بوده بزرگ که شدم ، بشم مثل یکی از اندیشمندان شیعی . دقیق و تحلیلگر .. اما توی این مکتب ، متفکرین ، آخر کتابهاشون رو ، با خون امضاء میکنن .. امضای شهادت ! بره همینه که بعضی وقتا اینطوری احساس خفت و بیهودگی میکنم .. چونکه یه چیزی کمه .. امضای آخر کتاب ! ..
آن روز
تمام عالم
معامله کردند
حسین را ..
- صلی الله علیه و اله -
عده ای
ستاندند و دادند .. بثمن ٍ بخس !
و دراهم َ معدودة *!
و عده ای دیگر
دادند
- ثمن ٍ بخس را -
و ستاندند ، دریای نور را ! چشم هایش را ! ..
*************************************
* یوسف / ۲۰
پ . ن ۱ : « اما اشراف النّاس فقد اعظمت غرائزهم ، فهم الب واحد علیک ، و اما سائر الناس بعدهم فان قلوبهم تهوی الیک و سیوفهم غدا مشهورة علیک ! » ... اشراف مردم که رشوه ی فراوان به آنان داده شده و خورجین هاشان پر شده است ، لذا همه یکدست علیه تواند . و سایر مردم نیز دلهاشان مایل به شماست اما شمشیرهاشان فردا علیه شما کشیده خواهد شد ... « اللّهم ! انک تعلم انه لم یکن ما کان منا منافسة فی سلطان .. » ... خدایا ! تو آگاهی که هدف ما اهل بیت نزاع بر سر قدرت نیست ...
پ. ن ۲ : آن زمان ، که چشمان خون بار جهان ، به سوگ نشست ، فریاد سبز دعایش ، روئید و تا عرش ساقه کشید ، انتظار موعود را !
رنج را
شجاعانه بپیما
تا گنج را
در آغوش کشی ...
بر سرسختی پوسته ی سخت
عاشقانه صبوری کن
تا مستانه
شهد درون اش را بنوشی
بنوشی و مست شوی ...
**********************************
پ . ن ۱ : ۱- « انَّ معَ العسر یسراً » الشرح / ۵ ... ۲- « فانَّ معَ العسر یسراً » الشرح / ۶ ... ۳- « سیجعلُ اللهَ بعدَ عسر ٍ یسراً » الطلاق / ۷ ... می فرمود پیامد هر عسر ، سه تا یسره . دو تا همزمان و یکی بعد از عسر . یعنی چی ؟ .. پسری که به دستور پدر اش میره علف های هرز باغچه رو میکنه و بیل میزنه و چند تا نهال و بوته ی گل تویش میکاره و آبیاری اش میکنه .. اولین جایزه اش اینه که عضله هاش به خاطر کاری که ازشون کشیده قوی میشه ، دومی اش اینه که باغچه که قشنگ شد خونه اش با صفا میشه و آخری اش هم اون جایزه اییه که از بابا اش به خاطر حرف شنوی اش میگیره .. و رضوان الله هی اکبر ! ..
پ . ن ۲ : باور کنید که همه .. همه .. همه .. برایم محترم اند . من اینجا برای مخاطب های مختلف حرف میزنم و هر کسی از ظن خود .. اما باور کنید که ظنون مختلف تون هم برایم محترم و باارزشه .. و مخاطب شناس شدن باارزشترین سرمایه ی یه مبلغه . اما خب گاهی به ام حق بدید که به خاطر بی تجربگی ام تو این امر مهم ذوق ام دپرس شه ! .. اگه بتونم میکشانمتون طرف افق خودم و اگه نتونم شما من رو و افق دید من رو اصلاح میکنید .. البته خیلی تلاش نکنید چون چندان ساده نیست [ نیشخند ] !
آشفته کن !
گیسوانت را در باد ..
باد
عطر گیسویت را
سوی من خواهد آورد .
**********************************
پ . ن : گیسویم ، مرتب و شانه شده ، پشت سرم دسته شده بود .. آروم و بی تلاطم . سرم پایین بود و سرگرم کار .. روبرویم نشسته بود و با نگاهی که تصمیمی عمیق درونش موج می زد به ام خیره شده بود .. بعد ، انگار که وقت عملی کردن تصمیم اش رسیده باشه ، لبخندی محو روی لبهاش نشست . دست برد پشت سرم و گیره ی موهام رو باز کرد .. طره های گیسوم ، آشفته و مضطرب ، فروریخت و دو طرف صورت ام پخش شد ! سرم رو بلند کردم و متعجب و شوکه به اش خیره شدم ! پرسیدم : " چرا ؟ " .. لبخند محو اش این بار شکفت .. مثل موجی از نور از مرکز غنچه ی لبهاش ، تمام پهنای صورت اش رو پیمود و همه ی اعضای صورت اش رو شکوفاند و از مرز صورت اش عبور کرد و به اطراف نور پاشید .. لبخندی که همزمان از عشق عمیق اش حکایت میکرد و سادگی من ..
گفت : " ماجرای عاشقی ات خام بود ! خام ! .. تو در این کوره طلای ناب خواهی شد .. خالص خواهی شد ! .. از مس .. از هر آنچه جز من ! ..
از آن روز به بعد ، هر روز ، مشق آشفتگی میکند گیسوانم .. مثل گیسوان آشفته ی او .. شکن در شکن ..
زندگی ام
و پیش آمد هایش
سراسر
بهانه ای بود
برای با تو بودن
امام رئوف ...
*********************************
پ ن : می خواستم از خوبیهاش بگم .. از محبت هاش .. از شبهای تبدار ِ دل که تا صبح پرستاریم رو کرده .. از جراحات عمیقی که با دستان مسیحایی خون آبه ازشون شسته و .. از استخوان های شکسته ای که با جباریتش .. از اشک هایی که با دستان صبورش از گونه هام زدوده .. از لبخندهای درخشانش که زنده ام کرده .. ازنگرانی صبور نگاه اش وقتی در خطرم دیده .. از محبت نگاه عبوسش وقتی کار بدم رو به ام هشدار داده .. از لحظاتی که صدایش زدم و در کمتر از لحظه ای پاسخ گرفتم .. از گرمای محبتش که وجود بی برگ و برم رو نو به نو سبز کرده .. از آغوش بی توقع اش که همیشه برام باز بوده .. از عظمت رأفتِ وجود بی نیازش که چنان به من توجه میکنه ،انگار به من نیازمنده ..
می خواستم بگم اما ، از حوصله ی تو خارجه ، ماجرای ۲۴ سال محبت های امام رئوف ...
عمری صرف شد تا بفهمم
سراب
ـ گناه ـ
از دور ، آب نماست
و از نزدیک ،
نا امید شدن تمام امید ها !
تمام امیدها ، جز آنکه نزد سراب یافتمش ...
*************************************
پ . ن ۱ : « و الذین کفروا اعمالهم کسراب بقیعه ، یحسبه الظمئان ماءً ، حتی اذا جاءه لم یجده شیئاً و وجد الله عنده ! فوفّاه حسابه و الله سریع الحساب » ( نور ۳۹ )
پ . ن ۲ : زندگی توی این دنیا مث حل کردن یه معادله ی چند مجهولیه ، پیچیده ، درهم برهم و ضد و نقیض . یه کلاف سردرگم حقیقی . سرعت رشد کمی زمان توی این دنیا سرسام آوره اما رشد کیفی کنده و لاک پشتی . توی این دنیا سیر شدن کار ساده ایه اما راضی شدن نزدیک به محاله . خیلی از جاها هست که ادم توش سرک میکشه به امید اینکه اونجا خبریه ، یه خبر راضی کننده ! اما بعد از مدت کوتاهی مؤانست و غریبی زدایی و فرو ریختن اون دور نمای پر زرق و برق ، و البته هدر رفتن خیلی از پتانسیل های روح ، واقعیت تلخ ِ رونمایی شده ، با ضرب زیاد ، توی صورت ات کوبیده میشه و برق از سرت میپره ! چه بهای گزافی برای هیچ ! برای رسیدن به دروغ واقع نما ! سراب حقیقت تلخیه که تا به اش نرسی ازش ناامید نمیشی ...
او را
ماکتی جذاب و درخشان
از انسان می خواستند
که سرگرمشان کند و سر حالشان بیاورد !
تا جمع
پس از استراحت
به کارهای مهم اش بپردازد !
*************************************
پ . ن۱ : من کاری به این ندارم که زن ، انقدر جذاب و فریباست ، که اگر پوشش نداشته باشه این خطر همیشه تهدیدش میکنه که همه ی وجودش رو توی جسمش تعریف کنن و سایر ابعاد انسانی اش رو چنان نادیده بگیرن که انگار وجود نداره ! ... من کاری به این ندارم که جلوه گری دائمی زن ، چه خطر بزرگی برای نابود شدن عفافشه ! ... من کاری به این ندارم که جلوه گری دائمی زن چه خطر بزرگی برای امنیت روانی و سلامت جسمیشه ! ... من کاری به این ندارم که زن با از بین بردن عفاف اش خودش رو از معنویت ( به تایید همه ی ادیان آسمانی و حتی زمینی ) دور میکنه و نور الهی وجودش رو در معرض خاموش شدن قرار میده ! ... من کاری به این ندارم که مردی که دائم با صحنه های مهیج اندام و چهره ی زن تحریک میشه ، چقدر کار عفاف براش سخت میشه ! ...من کاری به این ندارم که زن و مردی که روابط جنسی آزاد دارن ( طبق تایید روانشناسان و جامعه شناسان بزرگ دنیا ) خانواده ی گرمی نخواهند داشت ! ... من کاری به این ندارم که جامعه ای که خانواده توش نابود شده ، که پر از خانواده های ناشاد ، بچه های تک والدی ، بچه های نامشروع و بی سرپرسته چه جامعه ی مخوفیه ! ... من کاری به این ندارم که زن یا مردی که همسرش به خاطر زن یا مرد دیگه ای رهاش میکنه ، بار چه غمی رو باید به دوش بکشه ! که انگار که مثلا روز اول که زن یا شوهر این مرد یا زن شد ، تعهد داد که بهتر از من تو این دنیا نیست ! ... به خدا من به هیچکدوم از اینها که سر تو رو به دوران انداخت کار ندارم ! ... فقط می خوام به تو این صحنه ی دلگیر رو نشون بدم :
««««« تو جامعه ای که تمام ملاک های ارزشمندی زن ،تو زیباییش خلاصه میشه ، اتاق افسرده و خالی از محبت زنی رو که ((((((( زیبا))))))) نیست ! »»»»»
پ. ن ۲ : امشب شب تولدمه .. و دلم گرفته .. من ، در فراق تو ، ۲۴ ساله شدم .. و میدانم که میدانی ، که فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت ! .. که حدیث هول قیامت ، کنایتیست ...
آن شب را خوب به یاد دارم ! شبی سرد بود .. و بارانی . و کودک مدتها بود که چیزی نخورده بود .خسته و گرسنه .. سر تا پا خیس !
تو - اتفاقی - از آنجا عبور می کردی - اتفاقی ؟ - و چشمت به آن کودک کنج خیابان افتاد ، که سهمش از آنهمه چشم که می دیدندش ، تنها سرما بود .
و تو آن شب ، اتفاقی از آنجا عبور کردی . و چشمت - که نگاهی زنده در آن می تپید - به کودک افتاد و با تپش نگاهت ، رودی از حیات در نگاه کودک جاری شد ..
دستان سرد کودک را در میان دستان گرمت فشردی و درخشش لبخندت چشمان کودک را زد . آنگاه بود که شب ترک برداشت و کودک ، غرق در نور لبخند تو ، قدم در روز نهاد و بارانی دیوانه وار ، بر سرش باریدن گرفت .. بارانی از لبخند خدا ! .. و کودک راهی دریا شد ..
از آن روز به بعد ، جان کودک قرار گرفت و در زمین ریشه دوانید و شاخه هایش را به سمت نور بالا کشید و کلَّ حینْ ، باذن ربّش میوه داد ..
نمی دانم روز چندم هفته بود ، یا چندمین هفته ی ماه ، که من در ترنم زمزمه ی نگاهت متولد شدم ! که هر روزم تولد در تولد است و تپش در تپش و جوشش در جوشش ... و آن تولد و تپش ، در دریایی از حیات گم گشت .. آن لحظه با ساعت های حیاتم ممزوج شد و آن روز با سالهای پس از رستاخیزم ... و هر روز ، روز تو و هر لحظه به نام تو ...
***************************************
*** این متنی بود که ۱۲ اردیبهشت ۸۷ به استاد تقدیم شد .
قصّه را تا انتها خواندم ، تا :
پایان .
داستان زیبایی بود . زیبا و زشت ...
و مرا بسیار آموزاند !
امروز ، کتاب تازه ای را آغاز کردم ، از :
به نام خدا ...
سلام نازنینم . هر بار که دل ، تنگ ِ جان میشود ، در عمقی ناپیدا گم میشوم ..
دیروز استاد گفت : لیلا ! قم بودم . ویژه دعایت کردم ! .. و ندید ، یا او دید و من ندیدم ، بغضی خسته را که فوران کرد ، اما راه نجات نیافت ! بغضی که آنقدر خود را به دیوارهای قفس کوفته که قفس را زخم کرده . میدانی بزرگان برای چه کسانی ویژه دعا میکنند ؟ میدانی تازگی ها مکرر ویژه میشوم ؟
سلام نازنینم . باد را سپرده ام ، اگر بر کوی تو راه یافت ، بخواندت ، حدیث آرزومندی .. اما دیگر باد هم خسته شده . از این نقل مکرر . از این وظیفه ی تکراری ! یک ماه میهمانی در کویت گذشت و این بلبل فسرده نغمه ای برای گل اش نسرود . اما در حسرت شور و ماهور سوخت و سوخت و سوخت ... تو بگو ! بلبلی که شرح جمال گل نکند ، به چه کار این دنیا می آید ؟ یا آیینه ای که تصویر روی ماه رویان را ننماید ...
سلام نازنینم . نمیدانم ، این جرم توست که چنان نازنینی ؟ یا جرم من که چنین مشتاق ؟ یا جرم دنیا که چنین بی مروت ؟ .. اما این را میدانم ، که هر چه هست ، من بی حساب بی تابم .. و بی حساب بی قرار .. و تو خود بهتر میدانی ، که بی حساب عدد کثرت است و بی عددی یعنی که کار از شماره رفته ، کار روزهای فراق ...
سلام نازنینم . از سرودن برای تو خسته نمیشوم . تو چه طور ؟ از سوزاندن من خسته میشوی ؟ وای بر من ! اگر ریختن خون من ، تو نازنین را ملول کند ! وای بر من ! اگر سوزاندن این جان شیدا ، غباری بر دل نازک ات بنشاند ! وای بر من ! اگر آنچنان که شایسته ی جمال توست ، در قتلگاه نگاهت پرپر نزنم ! وای بر من ! وای ! اگر قصه ی عاشقی را تا انتها نسرایم ...
سلام نازنینم . هر چند آوای این دل حقیر ، شایسته ی محضر خوبرویان نیست ، اما تو کرم کن و اجازت فرما که ما همچنان در پس این در ، نغمه های ناکوک ساز کنیم و پناه این بارگاه ، آرامش جانمان باشد . که عطش دل خسته از سرابهای رنگارنگ را ، جز حقیقت ناب ، سیراب نخواهد کرد .
سلام نازنینم ...
چیزی در دوردست
چیزی پشت مه .. پیدا و ناپیدا ، گویی می خواندم ..
...
تو تعبیر رویایی قدیمی هستی دختر !
چه قدر انتظارت را کشیدم ، انتظار تولدت را .
هنوز هم از پس هفت سال به خوبی به یاد دارم اش
آغوش گشوده اش را در انتظار
و آن دیگری را ، آتشی را که جان گرفته بود
و از پی ام دوان ، تا صیدم کند و ..
و اضطراب فرار را ..
...
هنوز هم مستم ، از شمیم خنکای وجود اش
هنوزم مست آن لحظه ام ، لحظه ی رهایی در آغوش اش
که اگر مست نبودم ، کجا این پای ناتوان را یارای پیمودن بودن ؟
پیمودن مسیری از میان آتش .. در هجوم گرگها ..
...
چقدر از چشمان گرگ میترسم
چشمانی که همه ی منطق اش یک چیز است :
دریدن .
...
ابتدای راه ، جرعه ای مینوشانندت ، که لایعقل شوی
آنگاه تا انتها
امید وصل دوباره ی همان یک جرعه ...
آه ! عشق ! عشق ! عشق !
تو چه کردی با ما !
**************************************
پ ن ۱ : خسته شدی ؟ خسته نشو ! هنوز خیلی راه مونده . مگه ایمانت سَر نداره ؟
پ ن ۲ : اتّقوا معاصی الله فی الخلوات ، فان الشّاهد هو الحاکم .
از آن روزی که از این خانه رفتی
چشمان کنج کاو تاریخی مان
ردپای تو را تعقیب کرده
تا شاید راز های قله ی پوشیده در ابر و مه تو را بگشاید
اما دریغ
که تو معمایی ناگشوده ای ، امیر المومنین !
******************************************
پ . ن ۱ : رنگ قلم سبز شد ، تا با دل های جوانه زده در لیلة القدر همرنگ شود . آن هنگام ، که نسیم رحمت در بیابان سوزان جان وزیدن گرفت و وجود خشک و سترون ات را از آبی زلال ، سرشار کرد . و امروز تو این جان رها شده را ، همچو گنجی میابی که حفظش سخت تر از بدست آوردن اش است . که دزدهای ایمان ، از هم اکنون برای دزدیدن اش از پس حلول هلال شوال ، در اندیشه اند .. یادمان نرود که دزد همیشه نقاب بر چهره دارد و در تاریکی می آید ، آن هنگام که ما خوابیم و غافل از گنج مان .. پناه بر خدا ! .. پس تو نیز برای حفظ گنجت از شر شیطان رجیم در اندیشه باش .. نعوذ بالله من الشیطان الرّجیم .. بسم الله الرحمن الرحیم ...
پ . ن ۲ : نمیدونم هنوز هم به اینجا سر میزنید یا نه ، اما می خوام بگم که اون شب ، خطوط چهره تون موقع هلهله کردن ، برای مادر شدن حضرت زهرا « سلام الله علیها » داغونم کرد ! تابلویی که با هنرمندی ، از عشق و نفرت و غم و شادی ، در برابر چشمهای من ترسیم کردید ، کلاس درسی بود به طول تاریخ ...
پ ن ۳ : هر وقت حرکت دواری ، فاصله اش با محور چرخش اش کم یا زیاد بشه ، شیئ متحرک از مدار خود اش خارج میشه ، و تنها راه ادامه ی دوران ، تنظیم شدن فاصله ی متحرک ، با مرکز دورانه . دل هم اگه از مدار تقوا خارج شد ، تنها راه بازگشت ، اینه که دوباره حرکت اش با مرکزیت « الله »تنظیم بشه . « اعدلوا ! هو اقرب لالتقوی » ...
پ . ن ۴ : میدونی ! بعضی از عشق ها مث گردوی پوک میمونن ، با پوسته ای سخت اما مغزی بی خیر و برکت .. یا مث یه واژه ی بی معنی ، پر زرق و برق و بی محتوا ، پر سر و صدا و بی مفهوم ..
من
مسافری هستم
که در شب تار زلف شکن در شکن تو
راه را گم کرده است ..
مسافری که از مبدا دل کنده
اما هنوز
مقصود را در برنگرفته ..
*************************************
پ . ن ۱ : «... الله من و ای معشوق من ، بنده ی تو دیگر در عشق تو سوخت ، آنقدر در وصالت سوختم تا منیت و شیطان را بوسیله ی آتش عشق ذوب نمودم انگاه رو بسوی جانان کردم . خدایا ! مرا دیگر زندگی شیطان بس است ، من تو را می خواهم چه کنم ؟ من به آن زنده ام که روزی پیش تو می آیم و اگر اینطور نبود خیلی پیش از اینها مرده بودم . الله من گناهانم را بوسیله ی حسینت پاک نمودم و از دریای پرتلاطم مادیات بوسیله ی کشتی حسینت گذشتم . الله من ، دوستت دارم چه کنم ؟ الله دیگر اگر مرا به جهنم بری آتش احساس کوچکی میکند در برابر آتش سوزش و عطش و تب هجران درون من . آری هر کس خود را به چیزی دلخوش کرده است ، بنده ی عاصی هم خود را به خدا دلخوش کرده ام . من خیلی کمتر عطر خریده ام زیرا هر وقت بوی عطر می خواستم از ته دل میگفتم حسین جان ! آنوقت فضا پر عطر می شد ... » فرازی از وصیتنامه ی شهید علی حیدری . شهادت ، جزیره ی مجنون .
پ . ن ۲ : خسته ام .. و زخم هایم بیشمار .. و تو خود بهتر میدانی ، که گریستن ، در غیاب شانه های تسکین تو ، چه سخت است ، نازنین ِ دل .
تو را در چاه افکندیم
و بر در چاه
به ختم « امن یجیب » نشستیم که :
« اللهم عجل لولیک الفرج ! »
بشکند دستان تاریخی ِ یوسف کشمان !
*****************************************
پ . ن ۱ :برای رفتن به مهمونی کارت دعوت لازمه . یا اگه نبود ، همراه شدن با کسی که دعوته . ضیافت نزدیکه و من سرتاپا نجاستم . اگه با یه آدم حسابی همراه نشم با این وضع مشمئز کننده به مهمونی راهم نمیدن ! .. آقا ! میذاری با شما بیام ؟ یا ایها العزیز .. فتصدق علینا ..
همه تشنه ایم
تشنه ی دانستن ِ « آنچه در پس پرده است » !
تا ایمان بیاوریم
به آنچه دگرگون می کند
و برای رفع این عطش
به دنبال غریب ترین معجزه ها !
غافل از اینکه
بزرگترین معجزه ی این عالم ،
پرواز دانه است از ظلمات ارض ...
همگی تشنه ایم
تشنه ی پرواز
از ظلمات ارض !
***************************************
پ . ن ۱ : میفرمود بزرگترین معجزه ی عالم را مومن میکند ، وقتی که علی رغم توانایی بر گناه ، از آن چشم میپوشد . و مومن کیمیای عالم است . تبدیل مس به طلا ! همه جا و همه وقت ! حتی « سیئات ما مکروا » هم تبدیل به خیرش خواهد شد . حتی سمی که در جان اش وارد میکنند مداوای دردهایش خواهد بود !!!!!!!!!!!!!!! در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست .. در صراط مستقیم ایدل کسی گمراه نیست !
پ . ن ۲ : گل رو ، از بس لطیفه ، حتی نمیشه نوازش کرد ! از ترس اینکه پرپر شه . طفل شش ماهه رو حتی نمیشه ... عید منجی ِ منتقم نزدیکه ، ای کاش که آمدنش هم ..
دیوانگان دو دسته اند
آنها که از نعمت عقل بی بهره اند
و آنها که عقل عقال است و دست و پا گیرشان ،
پس رهایش میکنند
تا سوختن و پرپر زدن در حریم دلدار میسر باشد .
عشق
جوانی رشید است
شاگرد دست آموز پیر ِعقل ،
که درسهای آموزگار دیگر به کارش ناید !
**************************************
پ . ن : می فرمود مرز بالای عقل با پایین آن بسیار به هم شبیه اند ، و " او " انقدر امتحان میگیرد که یا دیوانه ی زیر عقل بشوی یا دیوانه ی بالای عقل ، همانها که زندگیشان حساب و کتاب ندارد همانها که : " افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد " . همانها که لطف آنچه تو فرمایی .. همانها که تنها بندگی میکنند و رهایند از همه ی اگرها ، از همه ی ای کاش ها !
پ . ن ۲ : می فرمود در ادبیات عرفان اسلامی دو چیز از دو جهت متفاوت به دریا تشبیه شده اند . یکی دنیا از آن جهت که پر خطر و پر تلاطم است و اهل بیت علیهم السلام کشتی نجات اند در این دریای پر هلاک ! : « اللهم صلّ علی محمد و ال محمد الفلک الجاریة فی الّجج الغامرة یأمن من رکبها و یغرق من ترکها ... » ( خداوندا صلوات فرست بر محمد و ال محمد که کشتی نجات اند در موجها و گردابهای بزرگ و بی پایان که هرکه سوار آن شود ایمن است و هر که رهایش کند غرق خواهد شد ) - مفاتیح الجنان / اعمال ماه شعبان / صلوات شعبانیه - .
و دیگری توحید از آن جهت که موحد باید در دریای توحید غرق و شناور باشد تا زنده بماند . مثل ماهی که غرق شدنش در آب منشا حیات اوست و بیرون از دریا خواهد مرد ! : « ربّ أدخلنی فی لجّة بحر أحدیتک و طمطام یمّ وحدانیّتک .. » ( پروردگارا ! مرا در لجه ی بحر یگانگی خود و موجهای درهم یکتائیت داخل نما .. ) - مفاتیح الجنان / دعای صیفی صغیر - .
شاید اولین گامها در مسیری چند هزار کیلومتری . موقع نوشتن بیشتر دغدغه ی فرم رو داشتم تا محتوا چون سیاه مشقه و تمرین داستان نویسی . ظاهرا بی ربط هستن ٬ اما بعد از چیده شدن در کنار هم مکمل همدیگه . مثل قطعات پازل .
« اول » : با ضرب زیاد کوبید توی صورتش . شدت ضربه آنقدر زیاد بود که دختر یه لحظه تعادلش رو از دست داد . تا به خودش بیاد و بفهمه چی شده ٬ پسر دو دستی هل اش داد و کوبیدش به دیوار . بعد بازوهاش رو گرفت و با زانو سه چهار بار زد توی شکم اش . دختر احساس تهوع کرد . بعد فضای دهنش طعم خون گرفت و همان جا نشست . یا شاید هم افتاد . درست یادش نیست . درد گیج اش کرده بود . احساس کرد پسر از دور کمر ٬ چیزی جدا کرد . سرش را بلند کرد . دید که دست پسر همراه با آن چیز تا جای ممکن ارتفاع گرفت . یه لحظه دستش رو بلند کرد تا از پسر یه فرصت بگیره . بعد بین سرفه و نفس نفس زدن ٬ از دهانش خون و چند حرف که قرار بود کلمه ای رو تشکیل بده بیرون ریخت : «چ .. را .. ؟ » جواب واضح و قاطع فرود آمد . رد گرم و خیس چیزی که در دست پسر بود را روی کمرش احساس کرد . دوباره و سه باره و چهار باره و ... . نفهمید چند بار . چون کم کم داشت می خوابید ٬ یا شاید هم بیهوش میشد . احساس کرد همه چیز در اطرافش با قطعات زرد رنگی پوشیده میشه .صداها عمیق میشد و دختر فرو می رفت ... . وقتی به هوش آمد پسر رفته بود . زیر صورتش خیس بود . خون گرم . دستهاش رو ستون کرد و نیم خیز شد . کنارش ورقی بود با دست خط پسر : « دوستت دارم » .« دوم » : صورتش را که برگرداند ٬ پسر گل را در مقابل صورتش گرفت . پشت گل با کمی فاصله ٬ چهره ی پسر بود با لبخندی شکفته و پشت صورت پسر نمای شهر بود و آدمهایش که میرفتند و می آمدند . و بعد از آن ٬ آسمان بود و افق . دختر همیشه همین طور نگاه می کرد . مرحله به مرحله پیش میرفت ٬ تا دوردست ها را می کاوید و اوج می گرفت ... . رویش را برگرداند و نیم رخش را در معرض تمام رخ پسر قرار داد . پسر دستش را پایین آورد و پرسید : « این بار هم ؟ » . این بار دختر رویش را کاملا برگرداند و پشتش را به پسر کرد . پسر با عصبانیت گفت : « می دانی چقدر دوستت دارم ! نمی دانی ؟ » دختر برگشت و با غضب مستقیم در چشمان پسر خیره شد . پسر هول شد ! نگاهش را به زمین انداخت و اشک در چشمانش حلقه زد . هیچ وقت تاب نگاه های مستقیم دختر را نداشت . همیشه حس می کرد نگاه های او تا اعماق تاریک روحش نفوذ می کند و مخفی ترین و پوشیده ترین بخش های آن را میبیند . نگاه دختر مثل سیل ٬ ویران کننده بود . البته تنها وقتی که عصبانی بود ٬ وگرنه زلال باران بود که بر جان پسر می بارید و آن را خرم می کرد . و گاهی نیز دریا ٬ هنگامی که به دوردست ها خیره می شد و به چیزی عمیق می اندیشد و پسر را در خود غرق می کرد . به هرحال آب بود و تجلی های متفاوت اش . قطره ای اشک از چشمان پسر فرو چکید . گفت : « می دانم ! حق داری ٬ من کوتوله ای فکری ام ٬ کوتوله ای شخصیتی ٬ چه کنم ؟ من همینم ... اما تو را دوست دارم ٬ بسیار بیشتر از خودم و هر آنچه در دنیاست ... » صدایش بوی غم میداد . دختر نگاهش را از روی او جمع کرد و به افق خیره شد ... این بار اشک در چشمان دختر حلقه زد .
« سوم » : « ببین ! من از اول هم گفتم که چیزی معلوم نیست و شاید این ازدواج اتفاق نیافته » .. پسر هق هق می کرد و به پهنای صورتش اشک می ریخت اما دختر سعی در بیان دلایل منطقی و مستدل داشت . « هنوز هم که اتفاقی نیافتاده ٬ ما از اول هم به اشتباه روی هم حساب باز کردیم » پسر اما بی تاب بود ٬ مثل طفلی در فراق اسباب بازی محبوبش . « خدا رو شکر که به موقع فهمیدیم که انتخابِ اشتباه کردیم » .. دختر سعی می کرد تنهایی به جای هر دونفرشان بفهمد که اشتباه کرده اند و خلاء فهم پسر را هم با بیشتر فهمیدن خودش پر کند . اما پسر بیتاب بود و حاضر نبود سهم فهم خودش را به دختر ببخشد . « حالا دیگه بس کن . اَه اَه ! انقدر بدم میاد از مردهای ضعیف ! » پسر با خود اندیشید : « ضعیف ؟ ضعیف ؟ کدام مردی می تواند با این قدرت دوست بدارد ؟ این ضعف است ؟ » .. « ببین ! من میدونم تو منو خیلی دوست داری ٬ اما همه چیز که دوست داشتن نیست . عشق اگه تکیه گاه محکم نداشته باشه کهنه میشه و از بین میره . » حرفهای دختر منطقی بود اما پسر نمیفهمیدشان ٬ چون در وجود پسر مخاطبی برای منطق وجود نداشت . پسر سر تا پا خواستن بود و این یعنی کوررنگی روحی . « من که به خوانواده ام گفتم ٬ تو هم بگو که ما همه چیز رو تموم کردیم . برو دنبال زندگیت و منو فراموش کن » پسر اندیشید : « چه کار پیچیده ای ! زندگی من تویی ٬ چگونه در عین اینکه تو را فراموش کنم به دنبال تو بروم ؟ » دختر گفت : « این آخرین حرف منه ٬ خدافظ » و از اتاق بیرون رفت ... پسر اتاق و بعد چارچوب در را دید که از دختر خالی شد و یکباره دنیا شد آن اتاق ٬ اتاقی که از زندگی خالی شد .
دلی بود
پر از عکس ٬ پر از تمثال
پر از تنفس مسموم و بدبوی شیاطین
آتشی لازم بود
تا همه را بسوزاند .. و تطهیر کند ..
اکنون هنگام حلیه بستن است ٬
انتظارِ قدوم « دلدار » را .
************************************
پ . ن ۱ : همسرت رو دوست داری ؟ بچه ات رو .. ؟ پدرت رو ؟ مادرت رو ؟ رفیقت رو ؟ خیلی دوستشون داری ؟ باید هم داشته باشی ! اگه نداشتی ٬ یا کم دوستشون داشتی به خودت و سلامت روانیت شک کن ! اما همیشه یادت باشه که تو این بزم محبتی که توی دلت برپا کردی صدر نشین مجلس خدا باشه ! نشونَش چیه ؟ خب معلومه دیگه ٬ اگه حاضر شدی به خاطر دل کسی پا رو دل خدا بگذاری ٬ دیگه خدا صدر نشین نیست .
پ . ن ۲ : بعد از ظهر چهارشنبه بود . طبق معمول مشغول شخم زدن قفسه ی رمانهای خانه ی کتاب محله بود تا یه چیز خوب برای خوندن پیدا کنه . چشمش افتاد به یه نمایشنامه از مستور .. " دویدن در میدان تاریک مین " . کتاب رو برگردوند : " غروب بود . من زل زده بودم به پشت دست هاش . هر دو وحشت کرده بودیم . بس که نزدیک شده بودیم به هم . بس که معصومیت ریخته بود آن جا ٬ پشت دست ها . بعد ٬ من با انگشت اشاره ٬ خطی فرضی و مورب ٬ درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راست اش کشیدم و به او گفتم که عمیقا دوستش دارم . - از متن کتاب - " ... احساس تهوع شدید کرد .. سریع از کتابفروشی زد بیرون ..پ . ن ۳ : خیلی متعجب نشو . همه چیز متوهمش متصوره ٬ حتی دوست داشتن ٬ حتی عمیقاً دوست داشتن . فقط بعد از این یادت باشه ٬ تا از چیزی مطمئن نشدی جارِش نزن !
پ . ن ۴ : نمی خوام درباره ی علت رفتن و امدن های مکررم حرفی بزنم . هر چند بی دلیل نبوده ٬ اما نگفتنیه . خدا رو شکر که از تونل اتش به سلامت خارج شدم . هر چی فکرشو میکنم میبینم اصلا لایق این لطف بزرگ خدا نبودم .. همونطور که لایق لطف های دیگر اش ..
پ . ن ۵ : اینجا محلی برای انتقال دانسته هاست . لطف کنید در این محل آشغال نریزید !